من در خانه همسر

... این روزها دلمان یک چیزهایی میخواهد... یک چیزهایی که دست بر قضا چیزهای زیادی هم نیستند اما حالمان را خیلی خوب میکنند... دلمان میخواهد خانه‌ای داشته باشیم که برای خودمان باشد و مادر جانمان طبقه بالای خانه‌یمان خانه‌یشان باشد... و همین نوگلی که معرف حضورتان هستند را هم داشته باشیم به انضمام اینکه ایشان خیلی آرامتر و ریلکس تر و حرف گوش‌کن‌تر و ... باشند مضاف بر‌اینکه زین‌ پس جیش‌شان را هم بگویند و آقای همسرمان نیز همین شکلی که هستند باشند فقط از نوع خنده رویش و هر صبح مثل همین حالا به حول و قوه الهی بروند سرکارشان ولی به دل خوش همانجا بمانند تا اله شب!!! لطفاً  فکر نکنید که ما خیلی ظالم هستیم فقط اکنون که داریم این نوشته را می‌نویسیم دیشبش با آقای همسر جان بر سر پاره‌ای از مسائل که بسیار بسیار مهم و قابل تأمل بوده‌اند دعوا کرده و حالا در قهر بسر می‌بریم... با وجودیکه اکنون هر چه به ذهنمان فشار می‌آوریم دلایل نامعلوم و مبهمش که آن وقت خیلی غیر قابل انکار نیز می‌نمود، اصولاً و کلاً یادمان نمی‌آیند که چه بوده‌اند لیک این را به یاد می‌آوریم که دیشب می‌اندیشیدیم بهتر است ایشان تا اله شب سر کارشان بمانند .... بگذریم.... دلمان میخواست خانه‌یمان روبروی یک مغازه گلفروشی بود و گل فروشش یک پیرمرد خیلی خیلی مهربان و خوش اخلاق بود که همیشه تا دیروقت مغازه‌شان باز بود و یک چراغ نئون کم رنگی هم داشت که همیشه روشن بود و از پنجره تاقمان نمایان بود و ما هی از ایشان گل می‌خریدیم، هی گل می‌خریدیم ... و دوست داشتیم خودمان هر وقت عشقمان می‌کشید می‌رفتیم سر کار مان و هر وقت عشقمان نمی‌کشید اصلاً نمی‌رفتیم سر کارمان! و این نوگل بیچاره‌مان آنقدر مورد توجه‌مان قرار داشتند که وقتی می‌رسیدیم خانه هی یکریز نمی‌نالیدند که بغلمان کن ... بغلمان کن... و موقع خوردن و موقع خوابیدن و موقع تلویزیون دیدن و موقع دستشویی رفتن و موقع حمام رفتن و آشپزی کردن و رفتن به پشت بام و خرید کردن، هی نمی‌گفتند بغلمان کن ...بغلمان کن ... و کاش هی ما فکر نمی‌کردیم داریم در حق این نوگل ظلم روا می‌داریم چون از ساعت شش صبح تا پنج عصر نمی‌توانند ما را ببینند... و کاش صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدیم همیشه از نصفه شب باران می‌آمد و صبح هم هی ادامه می‌داشت و خانه‌یمان یک ایوان خیلی بزرگ هم داشت که می‌توانستیم سراسر نرده‌هایش را پر از گلدان گل کنیم و هر گلدان را یک نوع گل با یک رنگ متفاوت می‌کاشتیم و بعد ما گاهی می‌آمدیم در ایوان بارانی زیر سقف می‌نشستیم و یک شیر شکلات گرم می‌نوشیدیم و دوست داشتیم که یک میز گرد هم در خانه‌مان داشتیم... اینروزها به این نتیجه رسیده‌ایم که از اینکه میان این همه گوشه و زاویه گیر افتاده ایم لجمان خیلی در می‌آید و دوست داشتیم همه چیزهای خانه بدون گوشه و کنار باشد!... در همین حیث و بیث کاش یک معجزه‌ای، چیزی هم رخ می‌داد و به حول و قوه الهی این موضوع دندانپزشکی رفتن و عکس از کمر گرفتن که از پارسال به تعویق انداخته‌ایم و هم اکنون یکی از معضلات بزرگ زندگیمان محسوب می‌شوند و فکرشان کم کم دارد دیوانه‌مان می‌کند منتفی می‌گشت ... کاش یک ماشین درست و درمان هم برای خودمان داشتیم که هیچوقت در پارکینگ پارکش نمی‌کردیم و همیشه جلوی درب خانه می‌گذاشتیمش ... دلمان می‌خواست تا شعاع حداقل 2 کیلومتری خانه‌یمان هیچ همسایه‌ی محترم و نسبتاً محترمی نداشتیم که بروند از صبح تا شب روی اعصابمان ... و دوست داشتیم این اس ام اس های تبلیغاتی کوفتی هیچوقت به موبایلمان نمی‌آمد و حداقل قدرتی داشتیم تا می‌توانستیم صاحب محترم آن اس ام اس را به خاک و خون بکشیم تا کمی حالمان بهتر شود ... مجدداً یادآوری می‌نماییم که در کلیه موارد بالا، هوا همیشه بارانی باشد که صدای بارانش هی تیک تیک به کولر بزند و هی رعد و برق شود البته از نوع خفیفش که نترسیم و هی باران بیاید و هی باران بیاید و نوع بارانش در نم نم و تند و یکریز با هم متفاوت باشد تا تنوعی هم داشته باشد و ما هروقت از پنجره خانه به بیرون نگاه می‌کنیم آسفالت خیس و براق باشد... و ترافیک هم اصلاً و ابداً موجود نباشد... آه...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط گل‌پونه نظرات () |

نوگل جان دارند یک جایی بلند بلند آواز می‌خوانند... گزارشگر فوتبال در تلویزیون عنقریب است گلویشان از داد و بیداد درخصوص نزاع در گرفته میان دو تیم پاره شود... هود آشپزخانه با آن صدای هوو هوو یش دارد سنگ تمام می‌گذارد و با تمام قوا سعی میکند هرچه بخار از چرخش سوت زودپز بیرون می‌آید را در دمی بالا بکشد... و خود جیغ و جاغ زودپز هم نیز که جای خود دارد... در خانه همسر فقط دلمان برای برگهای سبز نشسته در آب روی کانتر می‌سوزد! اینروزها آنقدر در هیاهوی این زندگانی فراموش می‌شوند که نزدیک است آب گلدان شیشه‌ایشان به زیر زانوهایشان برسد جایی که نیمی از ریشه‌هایشان خشک خشک ‌در نیمه خالی گلدان پریشان در هوا می‌ماند... و برگهای زردشان که دارند نم نمک قهوه‌ای تیره و تاره میشوند پنداری هیچکس را ندارند که عمق فاجعه‌شان را درک کند ...  ما نیز در این میان تشنه‌ایم... تشنه‌ی یک لیوان آب خنک... آنقدر خنک که عطش روح و روانمان را از میان بردارد ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط گل‌پونه نظرات () |

یک رژیم غذایی گرفته‌ایم از تمامی رژیم‌های ملعون گذشته بدتر!!! و هر چیزی قابل خوردن باشد دلمان بد هوسش را می‌کند و اصلاً فرقی نمیکند آن خوردنی چه می‌باشد از گوجه فرنگی که هنگام درست کردن سالاد چشممان به رنگ و رخسار افروخته‌اش می‌افتد تا یاد کباب چنجه عزیز که بعد از عشق اول زندگیمان؛ آقای همسر جان، عشق بعدی زندگیمان محسوب میشوند... این عطر غذاهای سر ظهر در اداره هم که روح و روانمان را در هم می‌شکنند... خدا نصیب هیچ کافری نکند که رژیم داشته باشد و محل کارش از یک طرف چسبیده به شمشیری و از طرف دیگر چسبیده به نایب باشد!!! یعنی سر ظهر که میشود فقط یک نسیم در خارج از اداره کافیست که هر آنچه که در رستورانهای اطراف میگذرد را برایتان نوید بیاورد و آن عطرهای مشعشع تابان چنان در اتاق میچرخد که به خودتان هزار بد و بیراه میگویید که این رژیم لعنتی دیگر چه کوفتی بود.... وقتی عطر موارد موصوف سر ظهر که دل آدمی دارد قیلی ویلی میرود در همه جا پراکنده باشد و شما غذایتان طبق برگه رژیم فقط 4  قاشق غذاخوری برنج بدون روغن و مرغ آب پز، آنوقت میبینید که آدمی به راحتی میتواند به همه چیز پشت پا بزند و خیلی راحت همه دار و ندارش را بدهد و در عوض یک پرس چلوکباب چنجه‌ی درست و درمان البته با برنج ایرانی زعفرانیش همراه با کره حسابی و گوجه‌ی درشت ذغالی و ماست و موسیر تناول نماید و البته این کار را برود در گوشه عزلتش در تنهایی بدون حضور هیچ عزیزی انجام دهد و حالش را ببرد... آه بگذریم ... یک امروز را هم که از صبح به خودمان قول دادیم کاملاً طبق رژیم باشیم و بجز50 گرم‌ گوشت و 30 گرم نانمان چیزی ناخنک نزنیم و هی سعی نمودیم خودمان را به سیری بزنیم از بخت بدمان پشت پارتیشنمان جلسه‌‌ای برگزار شده و از شمشیری سفارش چلوکباب و جوجه داده اند و هم اکنون عطر غذاها در همه جا پراکنده است... ما چقدر بیچاره‌ایم !!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۸ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط گل‌پونه نظرات () |

ساعت شروع کارمان را یک ساعت عقب و ساعت پایان کارمان را یک ساعت جلو کشیده اند یعنی از 7 تا 4عصر تا پنج‌شنبه‌ها که گفته بودیم که قرار نیست تعطیل شود، تعطیل شود... نگفته بودم اگر نظر ما نسبت به تعطیلی روزهای پنجشنبه مساعد نباشد تعطیلی قطعیست... گفته بودم که!!! حالا ما مانده‌ایم و یک نوگل با موهای فرفری آشفته و چشمانی غضب آلود و ریز شده که وقتی میرویم دنبالشان، دارند جلوی درب اتاق منزل مادر جانمان رژه می‌روند!! فقط خدا کند دوباره لامَ لامَ را شروع نکنند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط گل‌پونه نظرات () |

امروز هفدهم اردی‌بهشت ماه است... از همینجا به اطلاع کلیه عزیزان، همراهان، سروران گرامی که از دور و نزدیک به همدردی با اینجانب جهت غم و غصه‌ی دو برابر شدن اجاره بهاء منزلمان پرداخته بودند می‌رسانیم  هم اکنون آقای صاحبخانه محترم پس تحقیق و تفحص فراوان و بحث و گفتگو با آقای همسر عزیزمان و همچنین شریک ملکی محترمه‌شان که یادشان رفته قبلاً گفته بودند همسر عزیزشان می‌باشند به حول و قوه الهی به قطعی نمودن ماندنمان در ملکشان رضایت دادند... پس از حالا تا اول اردی‌بهشت سال بعد که مدت قولنامه‌یمان باید تمدید شود و ما کلیه امراض روحی و جسمی و فکری‌مان دوباره عود می‌کند می‌توانیم آسوده باشیم که شهر در امن و امان است!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط گل‌پونه نظرات () |

... این روزها حال و هوای نیمه افتضاحی داریم از وقتی که رویمان به دیوار، آقای صاحبخانه‌ی عزیز اجاره بهایمان را دو برابر  افزایش داده‌اند صراحتاً می‌توانیم بگوییم آرامش اعصاب اینجانب به دو برابر تقلیل یافته است... از یک طرف دلمان برای آقای همسرمان می‌سوزد که دیگر اصلاً نباید به خانه بیایند و مرتب باید در اضافه کاری باشند واز طرف دیگر دلمان به حال دل خودمان می‌سوزد با یک نوگل بنده خدا که گیر ما افتاده است... در خانه همسر این روزها تنها صدایی که شنیده می‌شود صدای کارتون به قول نوگلمان «ببعی‌ها» است که همانshaun the sheep  معروف می‌باشد و پخش سی دی کارتونها آنقدر تکرار شده‌اند که دیگر می‌دانیم کدام کاراکتر چه وقت بع بع میکند و کجای آهنگش چه طور به خودش قر و فر می‌دهد تا نظر بیننده را به طنز موجود در آن سکانس معطوف گرداند.. البته چند کاراکتر هم دارد که به نظر خیلی آشنا می‌آیند مثل شخصیت گربه و سه خوکش؛ کاراکترهایی که خوراکشان حال‌گیری و بعدش حال کردن است و زیرآب زنی و زیر آبی رفتن... هرچند که بار منفی این شخصیت ها را نمیتوان انکار نمود لیک باز هم ترجیح می‌دهیم نوگل جان همین کارتون ها را مشاهده نمایند تا کارتونهایی که کاراکترهایش دایالوگی، چیزی، میگویند... چرا که دوبلرهای فهیم و ادیب کشور عزیزمان نقش بسزایی در آموزش انواع و اقسام فحشها و کلمات قصار که در دوران کودکی اینجانب بسیار ناروا و زشت می‌نمود را برعهده دارند و اینگونه به نظر می‌رسد که فحش و یا اصطلاحاً ناسزا جدیداً‌  کلمات بامزه و خنده داری محسوب میشوند که دوبلرهای فرهیخته‌مان آنها را خود چاشنی دوبله‌هایشان کرده‌اند و قرار است که کودکان ما به آنها بخندند و شاد گردند... همین نوگل جان عزیز ما خود دو فقره از همین کلمات را تنها در یک کارتون از تام و جری که در کشور عزیزمان دوبله شده است به طور آنلاین آموخته و این یادگیری را که شامل اولین فحشهای زندگیشان میشود را مدیون دیدن تنها یک کارتون دوبله شده هستند... به کار گیری دو کلمه منحوس ببخشید بخشید « لامصب » و « احمق » واژگانی هستند که نوگل جان آنها را به محض دیدن کارتون جذاب و دیدنی تام و جری بسرعت برق و باد یاد گرفته و ساعاتی پس از مشاهده آن کارتون به بکارگیری آنها مبادرت ورزیدند و این روزها به محض در تنگنا دیدن خود و قرار گرفتن در شرایطی غیر دلخواه خود را ملزم به استفاده از واژگان فوق‌الذکر می‌دارند. در اوایل بکارگیری ایشان از این کلمات، ما با آنکه فشار خونمان که همیشه 7 روی 11 است می‌رسید به 12 روی 20!!! لیک به توصیه مادر جانمان اهتمام در نشنیده گرفتن واژگان فوق می‌نمودیم و در دل به این خبط خودمان که خودمان با اراده خودمان جهت تهیه نمودن کارتون دوبله شده و یا بهتر بگوییم سی دی آموزش فحش مبادرت نموده بودیم، بد و بیراه میگفتیم...  لیک صبر میکردیم تا بلکه فرجی، چیزی حاصل شده و نوگل جان آن دو کلمه را  به فراموشی سپارند... شایان ذکر است  که این اتفاق فرخنده هرگز رخ نداده و ما از ترس آنکه نوگل جان که همیشه سرآمد ادب و تربیت و احترام  به بزرگترها در فامیل هستند در میهمانی‌ای، خانه‌ی عمه‌ای، عمویی گلابی ندهند، تصمیم گرفتیم تکنیک «به روی نیاوردن» را فراموش نموده و  در عوض از تکنیک «گوشزد موارد اشتباه» را استفاده نماییم که این دومی تا حدودی مؤثر نیز افتاده است ...  ناگفته نماند که ایشان زین پس  وقتی خود را در تنگنا مشاهده می‌نمایند بجای ادای کلمه « لامصب » به کرات فقط میگویند « لام َ» « لام َ»« لام َ» و گفتن بقیه‌اش را منوط به شرایط مناسب و بودن و یا نبودن ما در آن محیط می‌دانند!!!! و البته آن کلمه‌ی دیگر را نیز به همینگونه... در پایان خدا را شکر می‌گوییم که بع بع این کارتون ببعی‌ها قابل دوبله شدن نمی‌باشد وگر نه در روزگاری که بادکنک هلیومی در آن پنج هزار تومان می‌باشد و چی‌توز موتوری قیمتش در آن هفته به هفته افزون میگردد، به جای در خانه ماندن و تماشای بدون خرج کارتون ببعی‌ها ناگزیر به انجام عملیات متحیرالعقولی، چیزی توسط خودمان می‌شدیم تا نوگل عزیزتر از جانمان حوصله مبارکشان سر نرود...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط گل‌پونه نظرات () |

امروز شانزدهم اردی‌بهشت است و دیروز سالروز تولدمان بود... این پانزدهم اردی‌بهشت قبلاً برایمان خیلی معانی مهم و مختلفی داشت آنقدر مهم که از اول اردی‌بهشت عدد پانزده کلاً حالی به حالیمان میکرد حالا که فکرش را می‌کنیم می‌بینیم که چقدر آنروزها خوب بودند... حداقل یک روز در سال روزی بود که به ما تعلق داشت و خاص خودمان بود... شاید برای اینکه آن روزها هنوز زنده بودیم و مثل حالا اینقدر در روزمرگی فرو نرفته بودیم... به هر حال دیگر سه سالی میشود که دیگر از آنهمه ذوق و شوق در جسم و جانمان هیچ خبری نیست... دیگر در روز تولد احساس خاص بودن نمیکنیم و ولوله در جانمان نمی افتد.... فقط امسال برای چند دقیقه آن حس برایمان دوباره زنده شد و جریان عشق برای لحظاتی در جانمان آمد ولیکن خیلی زود خاموش گشت..... روز چهاردهم در خیابان با نوگلک و مادرجانمان و خواهرعزیزمان راه میرفتیم که نوگلک دو و نیم ساله‌ی‌مان ناگهان با شور و هیجان خاصی با همان لحن کودکانه‌اش و ادای خاص کلماتش ناگهان گفت تولد تولد تولدت مبارک و بعد شعر تولد را که برای او هنوز معنای خاص خودش را دارد را خواند بعد که مادرمان پرسیدند برای چه این را میخواند گفت برای آنکه تولد مامان است این جملات را با تمام وجودش میگفت و ما او را خوب درک کردیم ... احساس میکنیم زمانی که ما در خانه نبوده‌ایم احتمالاً مادر و پدرمان راجع به تولدمان جلوی او چیزی گفته باشند و او شنیده باشد و فهمیده که تولدمان است و آن را در ذهن نگاه داشته تا وقتی این شعر را برایمان بخواند... به هر حال این خودش جای امیدی است شاید نوگل بزرگ بشود و بوسیله او، این حس مرده‌مان دوباره زنده گردد...

 این شعر آقای چاوشی خیلی به حال و هوای این روزهایمان میخورد........

 ...

پرنده ای اما اسیر کوچ خودت

همیشه هم میرسی به هیچ و پوچ خودت

 

 ....نگاه به آینه بکن

چقدر شکسته شدی

شکستنت اما

چه بد شکسته شدی

 

سحر تو راهه و تو دوباره بیتابی

چه مرگته دل من؟ چرا نمیخوابی

 

 ... نگو بهار چی شده

پرنده غمگین

برای هیشکی نخون

به پای هیشکی نشیننننننننننننن....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط گل‌پونه نظرات () |

Design By : nightSelect.com